پسرِ کویر

خرید بک لینک
ندوهِ مرگ بعضی کسان آدم را به فکر میبرد. تنها میشود و نوشتن از ننوشتن میشود غمِ زندگیاش. او همیشه مثل داستانهایش زندگی میکند، مردی خندان با موهای سپید که عینک را مدام از چشمانش برمیدارد و در دستهایش و لای انگشتهایش میچرخاند. او در داستانهایش زندگی میکند، در آن سادگی و غرابت و قرابت. در عادتهای غریبه زندگیاش. عادت چیز بیخودی باید باشد، یعنی عادیشده، تکراری و روزمره، یکجور، یکجور بیفکر و طرح اتفاق میافتد؛ عادات این پیرمرد اما تا ابد غریب است. نه اهلِ هیاهوست و نه میهمانی و نه شبنشینیهای آنچنانی. ساده است. او در نیمه آخرین ماه تابستان سال ١٣٢٣ زمانی که انتقال قدرت از رضاشاه به محمدرضا تازه صورت گرفته بود، به دنیا آمد. ٣سال میشد که محمدرضا تاج بر سر میگذاشت. جنگ جهانی دوم هم خرابیهایش هنوز به چشم میخورد. سال قبلش کنفرانس تهران برگزار شده بود و «روزولت»، «چرچیل» و «استالین» به تهران آمده بودند. میهمانهای ناخوانده ایران. هوشنگ اما در سیرچ، چند کیلومتری شهداد صدای گریه کودکانهاش بلند شد. هیچ چیزِ او به بقیه نمیماند و خودش هم. سکوتها و تأخیرها و بریدهبریده آرام و اندک سخنگفتنش، شک و تردید دمبهدم در روایت خاطراتش که اول فکر میکنی واقعی نیست که بعد میبینی تنها یقینش آنجاست که از احوالات ذهنی و قضاوت خودش حرف میزند، چسبی که ابتدا فکر میکردیم پوشاننده زخمی موقتیست و از سر وسواس و بعد حکایتی شد برای نسل زخمدیده و خونخورده و جنگکرده. سال ٤٧ بود. آخرین لحظههای زیر چاپرفتن مجله «خوشه». داستانش را برد تا شاملو چاپ کند، شاملو رو کرد به او و پرسید: «اسم داستانت چی بود؟» گفت: «کوچه، خوشبختها، دو دفعه آوردم میان کاغذهاتان گمش کردید. حالا باز نوشتم و آوردمش.» احمد شاملو عاقبت داستان هوشنگ مرادیکرمانی را تمام کرد، توی چشمش قطره چکاند. پلکهایش را به هم زد، دستی به موهای بلند و فرفری و جوگندمیاش کشید، سیگاری گیراند و گفت: «خوب است. موضوع خوبی دارد. چاپ میشود، اما من باید روش کار کنم.» با هم از دفتر مجله خوشه توی خیابان صفیعلیشاه بیرون آمدند. باران نمنم میبارید. شاملو رفت توی کوچهای. در تاریکیِ شب گم شد. هوشنگ مرادی زیر باران میدوید. ١٠دقیقه بود که نویسنده شده بود، سال ١٣٤٧، آذرماه بود. هرموقع درباره زندگیاش از او میپرسیدند، بیمعطلی میگفت: «من مثل بچهای هستم که ناگهان در کویر رها شده است، آن هم تنها و بیکس. من سختیهای زیادی کشیدم که توانستم نویسنده شوم. گاهی از من میپرسند سفرت چگونه گذشت و من میگویم آن بچه در کویر افتاده سختی زیادی کشید تا بزرگ شود و روستا را ببیند و وارد آن شود تا به جایی برسد که برایش کف و هورا بکشند، گاهی سوال میکنند که شما برای چه مینویسی و چرا اینقدر به خودت سختی میدهی و من میگویم اگر نمینوشتم و اگر در آن کویر سختی نمیکشیدم و اگر امید را در خودم زنده نمیکردم، میمردم. من مینویسم برای زندهماندن نه برای هیچ چیز دیگری. »
١٦ شهریور ( ١٣٢٣)، سالروز تولد
هوشنگ مرادیکرمانی، داستاننویس شهداد باستان...

ما را در سایت شهداد باستان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 21:49

صفحه بندی